به امید ناتور دشت انگلیسی
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 22:33
بالاخره دیشب کتاب ناتورِ دشت را خریدم. 5 فصل اولش را امروز صبح درراه رفتن به رشت در مینیبوس خواندم. مینیبوسی حاویِ ده دوازده دختر شهرستان که در شاخههای مختلف جشنوارهٔ نوجوان خوارزمی شرکت کرده بودند. بیستدقیقهای از راه گذشته بود که در حین گشتن
برنامه ی روزآخر
-
تاریخ: 1396/2/26 ساعت: 22:33
حدوداً یک روز و نیمی میشود که ایدهٔ آهنگ خواندن دستهجمعی در روز آخر مدرسه و فیلم و عکس گرفتن را مطرح کردم. تاب حال به این اندازه بیبخار بودن اکثر افراد کلاسمان را درک نکرده بودم. من و دو سه نفر دیگر بایستی بگوییم ناموسا پایه باشید، اینقدر برای آه
بی ادبِ قدرنشناسِ غرغرو
-
تاریخ: 1396/2/6 ساعت: 10:01
از حق نگذریم، کتابهای تکمیلی سمپاد خیلی جالب و خواندنیاند. حتی کتاب ریاضیاش هم بخشهای به اسم گفتوگو دارد که در آن مسائل جالبی طرح میشود. بخشهایی که تنها دلیل من برای باز کردن این کتاب هستند! سهشنبه که همه در کلاس درگیر حل کردن سؤالات تکمیلی بودند، مثل همیشه به تخته سفید نگاه میکردم و هیچ نمیدیدم. صد...
از مشارکت های کلاسی در اولین روزهای سال 96
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:15
دبیر ادبیاتم وسط کلاس گفت: برای ما معلمها خیلی سخت است، خیلی باید حواسمان باشد که از یک سری کلمات خاصی استفاده نکنیم تا بچهها داستان درست نکنند و لبخند نزنند و مسخرهبازی درنیاورند و فلان. دانشآموزها جنبهاش را ندارند وگرنه ما دوست داریم خیلی چیزهای بیشتری بهغیراز درس مطرح کنیم. بعد کلی دربار
حرفهای نگفتنی، باب و دو هفته ننوشتن
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 9:03
حدوداً یک ربع بود که به اتاق شلوغپلوغم نگاه میکردم. جلوی تخت و کتابخانهٔ درهمبرهم و بندوبساط ریخته شده روی زمین رژه میرفتم. عرض اتاق را میپیمودم و به نظرم میرسید که این اتاق هرگز تمیز نخواهد شد. بعد از خوب نگاه کردن و داستان بافی کردن در ذهنم، به هال خانه رفتم و به مادرم که تلویزیون نگاه میکر
وقتی که وبلاگ نویسها می روند، دقیقا چگونه کتاب بخوانیم؟
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 9:03
"به نظرم میرسد که این اتاق هرگز تمیز نخواهد شد" خب که چه؟ مثلاً چه اهمیتی دارد که همچین چیزی به نظرت میرسد؟ حقیقت امر این است که امروز صبح، من برای هزارمین بار کارت کتابخانهام را گم کردم. دفعهٔ قبل خوشحال بودم که قرار است آن کارت کذایی را به پیشنهاد برادر اولم در کشویشان بگذارم. جایی که اگر
پایان خرمالوی 95
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 9:03
سال 96 هم داره میاد. 95 رو دوست داشتم چون باعث شد بزرگترشم. چون باعث شد چیزهایی رو درک کنم که نمیفهمیدم. چون باعث شد کارهایی کنم که انجام نمیدادم. چون سال مهمی در زندگی من بود. سالی که روزهای تلخ هم داشت و به خاطر اون روزها هرگز نمیتونم فراموشش کنم. سالی که به بعضی درود، و به بعضی بدرود گفتم. سا
هفته ای که در آن روزمرگی بولد شد.
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 2:28
نمیتوانم باور کنم که بیش از یک هفته اینجا ننوشتهام. روزها بهطور بیرحمانهای سریع میگذرند و حتی فرصت نمیکنم درستوحسابی کتاب غیردرسی بخوانم. در تمام این هفته شاید فقط یکی دو بند از کتاب ۱۹۸۴٫ را مطالعه کردم. مطلب نصفه و نیمهای که دو روز پیش نوشته بودم، هنوز هم نصفه و نیمه مانده و دستی نخورده
در راستای تشریح خودم
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 2:28
اگر پیشآمدهای زندگی دست خودم بود یا حداقل کمی قدرت در تغییرشان داشتم، بهاحتمال 99.99 درصد ترجیح میدادم کسانی که در یک مکان و زمان و برای دلیل خاصی با من آشنا شدهاند با افراد دیگری که در مکانها، زمانها و به دلایل دیگری با من ملاقات کردهاند، ارتباط پیدا نکنند. مثلاً هیچوقت دلم نمیخواهد همکلا
تلی از خودپسندیهای متعفن که سر به فلک برده بود، گمش را گور نمیکرد.
-
تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 2:28
هوس نوشتن دست ازسرم برنمیدارد. دوست دارم خیلی چیزها را بنویسم. به دبیر ادبیاتم گفته بودم در مسابقات نوشتن موفق نمیشوم چون ترکیبی از خودشیفتگی، شو آف و شعار در رگ اینجور مسابقات جریان دارد. حسی که ذوق نوشتن را کور میکند. گفتم دوست دارم که روایت کنم. فقط همهچیز را روایت کنم. بگذارم درسها خودشا
در بابِ روابط دوستانه، اخبارفرزانگانی و تفریحات آخر هفته
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 19:24
1. درباره ی پست قبل باید بگم که طرح این مسئله باعث شد راه حل های مختلفی از افراد متفاوت دریافت کنم و خب چیزی که اکثرا پیشنهاد کردن -توجه نکردن بهش- رو خود به خود در پیش گرفتم و حتی یک بار بهش گفتم که بنظرم دوستی ما با روشِ دوری و دوستی خیلی بهتر میتونه باشه! اون متعجب پرسید چرا و من فقط یکی از چیزها...
ذهن بی پنجره دودآلود است ..
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 19:24
سلام. خبرهای زیادی وجود داره. اونقدر زیاد و درگیرکننده که این روزها از نوشتن فرار می کردم. 1.قضیه ی انتخاب رشته خیلی پیچیده شده. نمیدونم چیشد که حدود سه هفته پیش کاملا نظرم درباره ی تحربی رفتن برگشت و به خودم اومدم و دیدم دارم سرِ خودم کلاه می ذارم. پس فکر کردم و دیدم واقعا انسانی با همه ی اون درسها...
تمرین نوشتن، کتابهای تسکین دهنده و افکار وهم گونه در کنار اندکی جواب به "فاطمه"
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 19:24
شنبه که برای فرار از فضای کلاس ناامیدانه به کتابخانه رفتم، بی هدف بین قفسه ها پرسه زدم. آخر سر هم یک کتاب درباره ی نگارش و نویسندگی برداشتم. خلاصه، باز هم با دیدن نوشته هایی که ادعا می کرد می تواند راه های نوشتن را به من بیاموزد، خودم و نویسنده ی ناتوان درونم را تسلیم خواسته هایش کردم. می گفت: بنویس...
پیوستن به چالش کتابخوانیِ 95
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 19:24
خواندن آخرین پستِ جولیک، به تهیه ی این تصویر منجر شد: درباره ی کتابهای داخل تصویر به اندازه ی کافی حرف زدم ولی یکی از آنها، "درخت زیبای من"، هنوز برای نوشتن جا دارد! ادامه مطلب
چهل تیکه
-
تاریخ: 1395/11/7 ساعت: 10:35
...، آنتی موآن، تلوریوم، پلوتونیوم، استاتین| درحالی که نور زرد چراغ خواب چشمم رو اذیت می کرد| "تو چرا اینقدر سرد رفتار می کنی؟"| "ممنون، شما خوبی؟"، رو به دختر کلاس هشتمی که حالمو میپرسه| "از شوت زدن نترس"| عذرخواهی های خانم نون بعد از برخورد کتاب به سرم| "سرد نیستم"|It doesn't even matter how hard ...
خودِ خودِ خودم (نیستم)
-
تاریخ: 1395/11/7 ساعت: 10:35
یه موقع هست آدم میخواد خودشناسی کنه یا به عبارتی سرخودشو گرم کنه، برای همین میره آزمون و این چیزا میده و از این جور نتایج براش میاد که یه پوزخندِ ملیحی (!) روی لبهاش میاره :-/ (این عکسا برای آزمونهای یکی دو ماه پیشه، امروز تو اسکرین شاتها دیدمشون) البته در حقیقت من دیشب داشتم به 20 سال بعدم فکر می ک...
گریه
-
تاریخ: 1395/11/7 ساعت: 10:35
پارسال یکی از زنگهای هنرمون بود که نمیدونم چه بحثی پیش اومده و دبیرمون گفت : من حتی دیدم دختری رو که سر قبر باباش گریه نکرده، خیلیا خیلی بی احساسن. حرف دبیرمون همانا و مخالفت های بچه ها و علی الخصوص خودم دررابطه با برداشت ایشون از بااحساس و بی احساس بودن همان! هی میگفتیم اینکه کسی گریه نکرده به معنی...
.
-
تاریخ: 1395/11/7 ساعت: 10:35
یکی از بدترین چیزهایی که می تونست برای من اتفاق بیوفته، همون قضیه ست. قضیه ای که هیچ نقشی درش نداشتم و عملا اون کاری که بقیه فکر می کردن من انجام دادم رو انجام نداده بودم، اما اون کار به اسمم زده شد؛ بعضی وقتا با خودم میگم اگه خودم اونکارو کرده بودم، فکر می کردم این مجازات منه یا همچین چیزی. ولی حال...
نه همین نمره ی بالاست، نشان آدمیت!
-
تاریخ: 1395/11/7 ساعت: 10:35
خواب مساله ی مهمیه؛ حداقل برای من که هست. ولی همین خودم ساعت های خوابم متغیره، یعنی هر دوره ای یه مدتی میخوابم. قبلتر (مثلا دوسال پیش) که اهمیتی نمی دادم، ساعتای 12 یا 1 میخوابیدم تا 7 صبح به زور و سر و صدای مادرم بیدار شم! مصیبتیه اینجوری بیدار شدن واقعا. بعدها این جور شد که از 11 میخوابیدم تا 5-6....
من آنم که خود دانم
-
تاریخ: 1395/11/7 ساعت: 10:35
بالاخره رفتم این سایت و اونجا هم تست شخصیت دادم و نتیجه با همون قبلیِ تطابق داشت. (INTP) ولی هنوز پستی که مربوط به وبلاگ قبله و تستی که حدودا پارسال داده بودمو پیدا نکردم، تا اینا رو بسنجم. تستِ دفعه ی قبل (برای دو سه ماه پیشه تا اونجایی که میدونم) از یک منبع فارسی(البته تست رو خودشون طراحی نکردن قا...