خرید بک لینک

حدوداً یک ربع بود که به اتاق شلوغپلوغم نگاه میکردم. جلوی تخت و کتابخانهٔ درهمبرهم و بندوبساط ریخته شده روی زمین رژه میرفتم. عرض اتاق را میپیمودم و به نظرم میرسید که این اتاق هرگز تمیز نخواهد شد. بعد از خوب نگاه کردن و داستان بافی کردن در ذهنم، به هال خانه رفتم و به مادرم که تلویزیون نگاه میکرد، گفتم به نظرم نمیتوانم این اتاق را تمیز کنم. گفت عیبی ندارد، خودم تمیز میکنم. گفتم نمیخواهم تمیز کنی، دوست دارم همینطور بماند. دوباره به اتاق برگشتم. یکلحظه حس کردم که چقدر دلم میخواهد از این لحظه بنویسم. از همین لحظههایی که گذشت و گفتم. برای همین هم دارم مینویسم.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار حسنی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 9:03

صفحه بندی