حرفهای ناگفته
-
تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 1:54
مغزم درحال ترکیدن است. از دیروز در ذهنم دارم با شخصی صحبت میکنم. هی صحبت میکنم، هی صحبت میکنم و صحبتهایم تمامی ندارند. دیشب خوابم نبرد، چون با او حرف میزدم. صبح که بیدار شدم، هر لحظه جملاتی در ذه
پ ی و س ت گ ی
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
این چیزی که سرم رو درد میاره، مسئولیتِ نانوشتهای هست که میاد رو دوشم. یه دوستم بهم آهنگ میده باید بهش گوش بدم؛ یکی یه عکسی میده که نظر بدم؛ یکی سایتی معرفی میکنه که استفاده کنم؛ یکی عینِ خودم اپه
چادری در کلاس.
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
دخترهای چادری, تو محیط آموزشیای مثل مدرسه تا جاییکه من همیشه دیدم چادرشونو برمیدارن؛ حتی اگه دبیر مرد باشه. در حقیقت هیچوقت بنظرم چیز عجیبی نبوده و روش دقت نکردم. امسال یه نمونهی جدیدی تو کلاس,مون د
سلایق درسی
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
حال و هوایِ جمع کردنِ دروس سال دهمی که گذشت به شرحِ تصویره. یکی از چیزهایی که درمورد تفاوت سلایق, آزمونطوریِ خودم و بقیه فهمیدم که موجبِ ترجیح دادنِ یه موسسه به دیگری هست، زمانِ آزمون دادنه. وقتی با
دانم که نمیدانم
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
امشب یه جملهای که زیاد شنیدم با این مضمون بود که "هر چی از این مملکت زودتر بری بهتره".جملهی مورد نظر رو تو جاهای مختلف و با گروهها و دوستانِ مختلف زیاد شنیدم. هر گروهی دلایل خودشو داره و یه بخشِ عظ
دورهی بازگشت
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
بازگشت, به کتابخونه بعد دو هفته اتفاق افتاد. الحق که این دوساعت و خردهایِ تو کتابخونه مفید بود و باعث شد بخشی از برنامهم پیش بره. حالا بیشتر از قبل حس میکنم که واقعأ باید برای درس خوندن برم کتابخون
Anxious town
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
یکجور خاصی دلواپسم که وقوع هر رخدادی برای شخصی که منو دلواپس کرده رو محتمل میدونم که تهِ نگرانکنندگیه. اگه قرار باشه همینجوری در بیخبری بهسر ببرم، رختشویی دلم هم شروع به کار میکنه و فردا صبح سر
دستِ گویا
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
یکی از معدود چیزهایی که سه چهار سال قبل خیلی علاقه به یادگیریش داشتم و علاقهم بهش حفظ شده، یادگیریِ زبانِ اشارهست. دقیق نمیدونم چرا. نزدیک شدن به ناشنواها (که تابحال یکی هم ندیدم اطرافم؛ منظورم غیر
عزاداری
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
امروز مادر نزدیکترین دوستِ مونثم فوت کرد و میتونم بگم اولین بار بود که تو یه شرایط واقعی برای دلداری دادنِ فرد غصهدار قرار گرفتم. درسته که مادرِ خودم هم چندین ماه پیش مادرش رو از دست داد، اما هم براش
lonesome town
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
There's a place where lovers goTo cry their troubles awayAnd they call it Lonesome townWhere the broken hearts stay (for sometime)You can buy a dream or twoTo last you on through the yearsAnd the only
اوقاتِ نوجوانی
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 17:16
یکی از مهمترین چیزهای زندگیِ اغلبِ نوجوانها، زمان است. مثلاً خودم؛ به این فکر میکنم که کجا تلف شده، کجا بیشتر مصرف میشود و کجا زمانی که سپری میکنم به چیزی که دریافت میکنم نمیارزد! برای زمانم
دفترچه
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
یکی از دردسرهای مبصر بودن، بخش جمعآوری پوله. پول واسه کتاب، پول واسه جزوه، پول واسه نقشه، پول واسه ماژیک و خلاصه جمعکردن پولهایی که باید جمع بشه!تا الان پراکنده یادداشت میکردم که کی کدوم رو داده و اینا و بعدش با بدبختی و حواسپرتی جمعوجور میشد اما امروز یه دفترچه مخصوص این کارای مسخرهی دانشآموزی و مب...
درس نداری؟
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
هر وقت کسی بهم میگه "درس بخون" یا "درس نداری؟" تقریباً کنترلمو از دست میدم و اعصابم تا ساعتها بهم میریزه. معمولاً هم اون فرد وقتی این جمله رو میگه که دقیقاً در ذهنم تصمیم به درس خوندن گرفتم! گاهی هم پیش میاد که دارم از تلگرام فایل درسی برای کسی میفرستم و بهم میگن درس بخون. در این وضعیت کاملاً خشمم ظ...
یک درس که از قلمچی آموختم
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
سال هشتم قلمچی شرکت کرده بودم. یه شب رفتیم که کتابهای خودآموزی و برنامهریزی رو بگیریم و من بعد از دیدن کتاب خودآموزیش فوقالعاده ذوق زده شده بودم. سفیدِ سفید بود. توضیحاتش رو خوندم و ذوقزدهتر شده بودم. اون سال دل به درس و قلمچی ندادم و کتابها رو زیاد تکمیل نکردم مگر گاهی بخاطر پشتیبانم ولی الان یه مد...
توجه، آری یا نه
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
دبیر منطق که قرار بود از ما امتحان بگیره، نیومد و همیار معلم درس منطق برگهها رو پخش کرد. خودش سر جایِ معلم نشست و امتحانشو میداد. اول امتحان همهچیز عادی بود ولی کم کم صدای پچ پچ و حرکت دست و دهن نمایان شد. سرم رو به سمت چپ برگردوندم و به سین که در حال تقلب بود نگاهی کردم. با یه لبخند گشاد و پهنی که ...
taxi driver
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
رانندهتاکسیهای تقریبا زیادی دیدم فکر کنم. هر کدومشون یه جورین اما فقط بعضیاشون در ذهنمون میمونن. دلایل مختلفی میتونه داشته باشه: خوشاخلاقیشون، بدخلاقیشون، اخلاق عجیبشون! امروز برای چندمین بار سوار ماشین یکی از این عجیبوغریبها شدم. نه اینکه یه خصیصه خیلی شگفتانگیز داشته باشه ولی تاحالا اینطور رفتار ر...
تقریبا چهار و خوردهای
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
زلزله اومدن موقع خواب واقعا ظلمه! اگه کسی بیدارم نمیکرد به احتمال زیاد اصن متوجه لرزشهاش نمیشدم. مصداق اون ضرب المثل که مادر در وصفم میگه رو کاملا حس کردم:)) : دنیا رو آب ببره، فاطمه رو خواب میبره! حالا هم زلزله اومد و من خواب بودم. برادر و مادرم خیلی سریع منو بیدار کردن و من در حالیکه هنوز نیمه هشی...
رنج لذتبخش
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
زندگی سراسر رنج است. اولین قانون در آیین بودیسم که مرا مجذوب خودش کرد. همیشه تاییدش میکردم و به طور پیدرپی هر جایی که مطلبی مربوط به آن میدیدم، ذوق میکردم و با دقت آن را میخواندم. بارها شده در حرفها و نوشته هایم از همین آموزه بهره ببرم. رنج در خواسته ها و آرزوهای ما ریشه دارد. همه می گویند که آدمی ب...
رختشویی
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
حالم اصلا خوب نیست. تو دلم رخت میشورن.
المپیاد ادبیات1
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:22
امروز دومین امتحان ترم اول هم برگزار شد و خوب بود. آخرین امتحانمون بیستوهشتم همین ماهه. امتحاناتمون باید تا بیستوهفتم تموم بشه اما چون واسه منطق خیلی کم وقت گذاشتن، یه روز عقب انداختیم که حداقل بتونیم یه روز کامل رو واسه منطق داشته باشیم! در کنار این برنامهای که واسه بعضی دروس "فشرده" محسوب میشه، ال...