
بالاخره دیشب کتاب ناتورِ دشت را خریدم. 5 فصل اولش را امروز صبح درراه رفتن به رشت در مینیبوس خواندم. مینیبوسی حاویِ ده دوازده دختر شهرستان که در شاخههای مختلف جشنوارهٔ نوجوان خوارزمی شرکت کرده بودند. بیستدقیقهای از راه گذشته بود که در حین گشتن به دنبال آبمعدنی، متوجه شدم دیشب پس از خریدن کتاب آن را از کیفم درنیاورده بودم؛ بنابراین بعد از گلویی تازه کردن، شروع به خواندن کردم. خوشبختانه مثل همیشه آخرِ آخر و در کناریترین قسمت نشسته بودم. جایی که تقریباًهمهٔ چشمها پشت به تو هستند و یکسری کارهایی مثل کتاب خواندن راحتتر میشوند. البته معمولاً در محیطهای شلوغ و جمعهای سه چهارنفری -و بیشتر- کتاب نمیخوانم -کتابخانه بحثش جداست- اما در آن لحظه به خواندن بخشی از تفکرات کسی نیاز داشتم. (در آن لحظه یاد این پست سروش هم افتادم حتی!)
برچسب:
نویسنده: نگار حسنی